#باغ_پاییز_پارت_329

دستش رو فشردم و با نگاهم از او تشکر کردم.



دیگر تا زمانی که همه برای صرف شام از سالن خارج شدند از کنار بهار و بقیه بلند نشدم. بارها پیمان به بهانه ای به میزمان نزدیک شد و هر بار با نگاه های عاری از احساس من و نگاه تند و تیز بهار روبرو شد. به محض نزدیک شدنش به میزمان بهار با نگاهی تند براندازم می کرد و من شرمسار سر به زیر می انداختم. جالب اینجا بود که حتی جرئت نداشتم سر بلند کنم و به جایی سروش و پری نشسته بودند نگاه کنم. با خودم می گفتم تو که می ترسیدی بیخود کردی دست به حماقت زدی. اصلاً تو رو چه به مقابله کردن با سروش. او مرد است و تو .... اره من یک زن بودم. جنسی که همیشه مورد ظلم سایرین و جامعه قرار گرفته بود. اگر به هر کسی میگفتم در چه حالی بودم حق رو به سروش میداد چرا؟ چون به این دلیل که او مرد بود و من یک زن. جرمم کم بود؟ نه نبود چون یک زن بودم و ضعیف. بچه ها هم دیگر به سراغم نیامدند و حتی دو سه تن از دوستان دانشگده ای ام وقتی توجه پیمان رو به من دیدند با نگاه های خصمانه براندازم میکردند. جالب بود. حتماً انها هم با خود میگفتند که پاییز با وجود داشتن همسر هنوز هم به دنبال شیطنت است. در صورتی که حقیقت رنگ دیگری داشت. نه من به دنبال شیطنت بودم و نه فردی به اسم همسر داشتم. داشتم اما نامش تنها در شناسنامه ام جا خوش کرده بود. اما سایه ای از او بالای سرم حس نمیکردم. اخ که چه احساس بدی بود زمانی که می دیدم سروش در مقابل دیدگان متعجب من با پری می رقصد. اوج حقارت رو زمانی حس کردم که یکی از همسران دوستان مشترک احمد و سروش به میزمان نزدیک شد و در مقابل مامان و بهار و کامیار با لبخند شیطنت باری زمزمه کرد:

-پاییز جون با سروش حرفتون شده؟

بهار نگاهی به من انداخت و در جواب دادن پیشدستی کرد و گفت:

-نه چطور مگه؟

ان خانم خود رو از تک و تا نینداخت و در حالی که روی صندلی خالی می نشست گفت:

-اخه تعجب کردم که سروش با داشتن همسر نازنین و زیبایی مثل پاییز جون با دختری که نه نجابت داره و نه چهره فریبنده می رقصه.

حس کردم چیزی مانند خنجر در اعماق قلبم فرو رفت. سعی کردم خودم رو از تک و تا نیندازم و با لبخندی که به تلخی زهرمار بود به بهار نگاه کردم و جواب دادم:

-نه عزیزم. اینطور نیست پری دخترخاله سروش...

romangram.com | @romangram_com