#باغ_پاییز_پارت_327

پوزخندی زدم و گفتم:

-اما حقیقت تلخه نه؟

با شیطنت خندید و من حس کردم انقدرها هم زشت نیست و برعکس چهره اش جذاب است. لبخند زدم و در ان زمان بود که خواننده از دیگران خواست تا با امدن به وسط با عروس و داماد برقصند. پیمان نگاهم کرد و با لودگی دستش رو به سمتم دراز کرد و گفت:

-میتونم این افتخار رو داشته باشم؟

چیزی در وجودم قلقلکم داد. چیزی فریاد میزد که قبول کنم. با کنجکاوی به پشت سرش سرک کشیدم و دیدم که سروش و پری در حال رقص هستند. با نیشخند دست پیمان رو گرفتم و با خودم گفتم من هم میتونم اقا سروش. پیمان در نگاهش جشن و پایکوبی غوغا میکرد. شاید در نظر او محال بود که پیشنهادش رو بپذیرم اما من که همیشه همان پاییز نبودم. حالا اگر مطمئناً سروش اینجا نبود محال بود که دست پیمان رو بگیرم. دلم میخواست من هم مانند تمامی دختران حاضر در مجلس دست همسرم رو گرفته و با او برقصم اما افسوس که همسرم در کنار معشوقه اش، در کنار کسی که من از او بیزارم به رقص و پایکوبی مشغول بود. پیمان به قدری نرم می رقصید که حس کردم در بهترین کلاسها اموزش رقص دیده. او مردانه و زیبا میرقصید طوری که مجذوبش شدم. بی اختیار دستانش رو گرفته بودم و نگاهش میکردم. در این نوع رقص ارام و رمانتیک و فضای رمانسی که وجود داشت در نگاه پیمان هزاران حرف ناگفته نقش بسته بود. بر خودم نهیب زدم که کارم اشتباه است اما چیزی دیگر در وجودم سر در اورد که اگر اشتباه است کار سروش اشتباه تر است و سعی کردم به ندای وجدانم اهمیتی ندهم. بی اختیار به یاد فرزندم افتادم و با خودم گفتم نه نباید حتی وجود او مانع از انتقام گرفتنم باشه و باز با خودم گفتم یعنی فرقی هم برای سروش میکنه؟

در همین لحظه کسی دستم رو کشید و دستای من از شانه مردانه پیمان جدا شد. انگار با این حرکت از خواب پریدم. انگار به خودم امدم و از خودم بیزار شدم. سر برگردوندم و با دیدن چشمان غضب الود بهار رنگ از رویم پرید. بهار دستم رو گرفت و رو به پیمان گفت:

-معذرت میخوام.

و من رو کشید. پیمان شک زده بر جای مانده بود. وقتی کنار بهار ایستادم بی اختیار خودم رو در اغوشش رها کردم. او چشمانش پر از سرزنش بود. نگاهش توبیخ کننده بود و بی اینکه حرف بزنه تنبیه ام میکرد.

-معذرت میخواتم نفهمیدم چی کار کردم.

لبخند تلخی زد و گفت:

romangram.com | @romangram_com