#باغ_پاییز_پارت_326


-شما تنها اومدید؟

او که انگار متوجه شده بود علاقه ای به ادامه صحبت ندارم گفت:

-راستش تنها اومدم. کیانوش اهل اینطور مراسمات نبود و برای عدم حضورش عذر خواست.

سر تکان دادم و به سمتش چرخیدم. قدش از من بلندتر بود و من باید سرم رو بلند نگاه میداشتم تا بتونم ببینمش. با دیدن نگاه من چشمانش از خوشی درخشید. اخمی کردم و گفتم:

-مادرتون چطوره؟

او ابتدا با حیرت نگاهم کرد و بعد شروع به خندیدن کرد. از خنده بی موقعش حیرت کردم. قصدم این بود که با این کار رویش را کم کنم تا برود اما او چنان میخندید که گویی مهیج ترین جک دنیا رو به او داده بودم.

-به چی میخندید؟

سر تکان داد و گفت:

-بایاداوری اون روز بی اختیار خنده ام میگیره. راستش باید جسارت و البته شجاعتت روتحسین کنم.


romangram.com | @romangram_com