#باغ_پاییز_پارت_324


وقتی از او جدا شدم به سمت میزمان رفتم. مامان تنها سر میز نشسته بود و به روبرو نگاه میکرد. لبخند زدم و پرسیدم:

-بچه ها کوشن؟

با دستش جایی را نشانم داد و گفت:

-رفتن برقصن

کنار مامان نشستم بدون انکه به جایی که نشان داده بود نگاه کنم.هر دو در سکوت کمی با میوه توی پیشدستی روبرویمان بازی کردیم و در فکر بودیم. باز هم به محض تنها شدنم فکر اینده در ذهنم نقش بسته بود. فکر اینکه باید با فرزندم چه کنم. بدون پدر بدون یار و یاور. راستی تنهایی چقدر سخته؟سختر از اون اینکه تکلیفم با خودمم مشخص نیست.ای کاش زودتر دادگاه حکم طلاق بده و من راحت بشم. راستی چرا سروش تا الان برای طلاق اقدام نکرده. چرا؟؟؟؟؟ راستی الان سروش و پری در چه وضعیتی هستند؟ یعنی پری به سروش گفت که چطور جوابش رو دادم؟ از این فکر لبخندی روی لبم نقش بست.

نفس بلندی کشیدم و از کنار مامان بلند شدم تا دمی را در کنار بنفشه بگذرانم. امشب او خواستنی تر از هر شب بود. با چشمم در میان جمعیت به دنبال او گشتم و او را در کنار احمد دیدم که دیگران محاصره شان کرده بودند. صدای خواننده بلند شد و از دیگران خواست تا دور ان دو نوگل شکفته بایستند تا ان ها برقصند. از این صحنه خنده ام گرفت و بر سرعت قدم هایم افزدوم و جایی در میان دیگران ایستادم. هر چه نظر گرداندم چشمم به بهار و کامیار نیفتاد اما عوضش پری و سروش رو دیدم که در کنار هم ایستاده بودند. پری در همان لحظه اول چشمش به من خورد و دست سروش رو با ناز گرفت و سروش به رویش لبخند زد. خون خونم رو میخورد. به قدری از او حرصم گرفته بود که سر برگردوندم تا ان دو را نبینم. چقدر از هر دوی انها بیزار بودم. احمد دستهای سپید بنفشه رو در دستش گرفت و خواننده با شمارش معکوسی شروع به نواختن اهنگ شاد با ریتم تندی شد. از دیدن صحنه هایی که جلوی چشمم رژه میرفت ذوق زده شده بودم. بنفشه در ان لباس سپید پر چین به قدری زیبا شده بود که همانند سفید برفی در دشت گلها بود. احمد با نرمش خاصی میرقصید و بنفشه هم با خنده هایی که روی لبانش نقش می بست دل از هر ببیننده ای می برد. بنفشه به قدری در رقصیدن استاد بود که بدنش در میان دستهای مردانه احمد میرقصید. به راستی زوج مناسبی بودند. چشمم به ان دو نفر بود که باز دوباره همان صدای سنگین رو شنیدم. این بار به سرعت متوجه شدم که صدا صدای پیمان هست. سر برگردوندم و به او لبخند زدم. او که برای خودش جایی در کنارم درست کرده بود با لبخند گفت:

-زوج خوشبختی هستند.

سر تکان دادم و بدون هیچ حرفی به روبرو خیره شدم. او باز گفت:

-چطور با هم اشنا شدند؟


romangram.com | @romangram_com