#باغ_پاییز_پارت_323

با هم از جمع بچه ها فاصله گرفتیم که رویا نفس عمیقی کشید و گفت:

-اخی خدا خیرت بده.

خندیدم و گفتم:

-چطور مگه؟

دستم رو فشرد و گفت:

-هیچی داشتم خفه میشدم.

مرموز نگاهش کردم که گفت:

-میای بریم برقصیم؟

چشمکی زدم و گفتم:

-نه تو برو.

romangram.com | @romangram_com