#باغ_پاییز_پارت_305
-عزيز دل مامان ، خشگل من بخواب فدات شم. اروم بگير تو وجود من. ارامش داشته باش. از اين به بعد تو همه چيز ماماني. از اين به بعد بايد فكر تو باشم. فكر عشق به تو. تو ثمره عشق من و بابايي. عزيزم بخواب، اروم بگير كه هيچ وقت بهت نمیگم بابا چه بيرحمانه دست رد به سينه ما زد. اخ عزيزم. هيچ وقت نميذارم بفهمه كه تو بچه اوني . نه هيچ وقت نميذارم. تو ثمره عشق مني. اون بيرحمه. اگه بفهمه تو رو ، زندگي من رو ازم ميگيره و منم هيچ وقت نميذارم اين اتفاق بيفته. اروم باش دلبندم. اروم...
همراه بهار در ماشين كاميار نشسته بودم و از شيشه به بيرون خيره شده بودم. در اين مدت چند روزي كه در بيمارستان بستري بودم به قدري لاغر شده بودم كه حد و حساب نداشت. خوراكم تنها سرم و داروهاي ارام بخش بود. خيلي خسته بودم. از سوپهاي بيمزه اي كه مختص بيماران بود حالم بهم ميخورد. دلم هواي سوپهاي خوشمزه مامان رو كرده بود. سوپهايي كه دلم بيتابش بود. سر برگردوندم و در حالي كه از چهره كاميار خجالت ميكشيدم با صدايي نرم پرسيدم:
-به مامان چيزي كه نگفتي بهار؟
بهار به سمتم چرخيد و گفت:
-نه هيچ چيزي نگفتم.
سرم رو تكون دادم و گفتم:
-نميخوام بفهمه. نميخوام چيزي راجع به سروش و ...
بهار كه متوجه منظورم شده بود به نرمي سر تكان داد و گفت:
-اما بالاخره چي؟ بالاخره كه ميفهمه...
سر به سمت بيرون بردم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com