#باغ_پاییز_پارت_304
-اره طفلك تو اين دو روز همش بالاي سرت بود. خيلي نگرانت بود.
و بعد به سمتم برگشت و در حالي كه دستش رو روي پيشونيم ميگذاشت خواهرانه گفت:
-خواهر مهربوني داري. قدرش رو بدون.
لبخند تلخي زدم و او گفت:
-دوباره بهت سر ميزنم. تو هم بهتره به جاي خودخوري كمي به فكر بچه ات باشي. طفلك خيلي اذيت شده.
سر تكان دادم و او از اتاق خارج شد. نگاهم به صورت بهار بود كه او حركتي كرد و من دوباره به اسمان خيره شدم. چقدر امشب مهتاب زيبا بود و به خاطر اين زيباييش چقدر فخر ميفروخت. با افسوس به خودم گفتم: اونقدر به زيباييش مطمئنه كه نميدونه بالاخره صبح ميرسه و اون هم غروب ميكنه .
و بعد دوباره به مهتاب نگاه كردم و پيش خودم زمزمه كردم: يعني امشب سروش توي اتاق خودمون خوابيده؟ امشب اسمون اتاقمون بدون من روشنه؟ معلومه كه روشنه. واي چقدر دلم هواي اون اتاق رو كرده. هواي نفس كشيدن كنار سروش رو. واي خداي من يعني الان مثل هر شب به روي كمرش دراز كشيده؟ يعني الان هم مثل هميشه چشماش رو بسته و موهاي لخت و قشنگش يك طرفه ريخته رو صورتش؟
اهي از سر افسوس كشيدم و دوباره چشمام باروني شد. خيلي سخته فراموش كردن كسي كه همه زندگي و نفسته. مگر ميتونم يادم بره اون رو . اون عشق رو. اون زندگي رو. نه نه. محاله كه يادم بره. اگه تا سه روز پيش فقط درد فراموشي همسرم بود حالا درد فراموشي پدر فرزندم هم بهش اضافه شد. راستي الان بچه ام در چه وضعيه؟ چرا ازش متنفر نيستم؟ چرا دلگير نيستم؟ چرا نميتونم ناراحت باشم؟ ها؟
دستم رو روي شكمم گذاشتم و همونطور كه چشمام رو بسته بودم با صدايي نرم زمزمه كردم:
romangram.com | @romangram_com