#باغ_پاییز_پارت_255
-میتونم علت خنده شماها رو بدونم؟
به جای بهار با لحنی که هنوز سرشار از خنده بود گفتم:
-البته . علت خنده ما این بود که هر دو اینها متاهل هستند.
او که کاملاً جا خروده بود با تعجب نگاهمان کرد و بعد بهار و بنفشه هر دو دستهایشان رو بلند کردند و حلقه در انگشتشان رو به او نشان دادند. انقدر دلم برای او سوخت چون با لحن شرمزده و شرمنده ای دائماً در حال عذر خواهی بود. زمانی که او رفت ما هر سه به خنده افتادیم و تا مدتی داشتیم به این موضوع می خندیدیم. طفلک ارش خان حسابی سنگ رو یخ شده بود.
ان روز به قدری از این موضع خنده ام گرفته بود که هر لحظه با یاد اوری ان به خنده می افتادم به طوری که در خیابان در حین برگشتن به خانه هم میخندیدم. ان روز بهار به همراه کامیار برای دیدن مادرش که کمی کسالت داشت به منزل او رفتند و بنفشه هم همراه احمد که به دنبالش امده بود رفتند. با یانکه به من خیلی اصرار کردند اما من ترجیح دادم کمی پیاده روی کنم و در حین رفتن خریدی هم برای منزل بکنم.
وارد فروشگاهی که سر راهم بود شدم و بعد از برداشتن سبد بزرگی به سمت مواد غذایی به راه افتادم و در همون حال به قسمتهای مختلف هم نگاه میکردم و مواد مورد نیازم رو برمیداشتم و فکر میکردم که برای شب چه چیزی تهیه کنم.
دستم رو به سمت شامپوها بردم و چند تا از انها رو برداشتم و در همان لحظه تلفن همراهم به صدا در امد و از انجایی که دستم بند بود بدون نگاه کردن به شماره ان رو روشن کردم و بله گفتم و با شنیدن صدای پدر سروش شامپوها از دستم به زمین افتاد و باعث شد چند نفر محدودی که کنارم ایستاده بودند به سمتم برگردند و من تازه ان زمان بود که با کرختی خم شدم و در حالی که گریه ام گرفته بود انها رو از روی زمین برداشتم. چرا او دست از سرم بر نمیداشت؟ از جان من چه میخواست که اینطور ارام و قرار رو از من گرفته بود و هر لحظه مانند کابوسی بر زندگیم ظاهر میشد. تصمیم گرفتم این بار با او صحبت کنم تا بلکه دست از سرم بردارد. بس بود هر چه موش و گربه بازی در اورده بودیم.
-قطع نکن دختر جان میخوام باهات صحبت کنم.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
-اقای ارغوان چرا دست از سرمن برنمیدارید؟ چرا راحتم نمیگذارید؟ من دارم زندگیمو میکنم اما شما هر بار با این حرفها ارامش زندیگ رو از من می گیرید و زندگیم رو اشوب میکنید.
romangram.com | @romangram_com