#باغ_پاییز_پارت_242
او هچنان به ناسزاهایش ادامه میداد و من به چهره خودم که روبرویم در قاب عکسی به دیوار زده شده بود نگاه میکردم. چقدر چهره ام در اینجا معصومانه افتاده بود. یاد اون روز بخیر. راستی چرا بابا توی خواب اون لالایی رو برام خوند؟یادش بخیر چقدر دلم برای شنیدن صداش تنگ شده بود. صداش در گوشم زنگ زد که میخوند.دخترم خانه ما ساده تر از کوچه ماست. غصه ای نیست که قارون صفا جلوه نماست. چه قشنگ بود که تنها قسمتهایی از شعر در گوشم زنگ میزد. باز هم ادامه داد و خوند. ای سحر سیرت خوش لهجه نگاهت به کجاست؟ به خودم امدم و دیدم که دیگر صدایی از پشت تلفن بلند نمیشود. گوشی رو از گوشم جدا کردم و دیدم که صفحه مانیتور م تاریک شده پس مدتها بود که قطع کرده بود.
بی اختیار به خنده افتادم. خنده ام شدت گرفت و با صدای بلندتری شروع به خندیدن کریدم. او چه فکری کرده بود؟ حتماً هر چه از دهانش در اومده بود بارم کرده بود و من اصلاً حواسم به او نبود. حتماً خیلی خوشحال بود که هر چه دلش خواسته بود به من گفته بود؟ باز هم خنده ام گرفت.
از روی زمین بلند شدم و با سرخوشی در حالی که باز هم با یاداوری ان لحظه خنده ام میگرفت به سمت اشپزخانه رفتم. این بار مانند بار پیش عصبی نشده بودم و گریه ام نگرفته بود. چه راحت یمشد از کنار حرفهایان بی تفاوت گذشت. ان ها گناهی نداشتند. نمیتوانستند ببینن که کسی از طبقه پست جامعه است عروس انها شود. عروس چه کسی؟ عروس سهیل ارغوان که همه با دیدنش تا کمر برایش خم میشدند. ان مرد خوش پوش که من همیشه از دیدن سبیل های بلند و پرپشتش که روی لبش و در چهره سفید پوستش نشسته بود وحشت میکردم. برخلاف انتظارم او همانند هیچ کدام از ثروتمندان با شکم بزرگ و قد کوتاه نبود. او کاملاً خوش اندام و قد بلند بود و موهای جوگندمی اش رو به قدری شیک و مرتب می اراست که ادم با دیدنش به هیچ عنوان متوجه سن و سالش نمیشد.
همانطور که سر گاز ایستاده بودم و غذا درست میکردم صدای چرخیدن کلید در قفل شنیده شد. با تعجب برگشتم و از همانجا سر خم کردم و با دیدن ساعت لبخند زدم و از همانجا در شیشه گاز موهایم رو مرتب کردم و دستی به لباسم کشیدم و به استقبال سروش رفتم. انگار نه انگار که من ان توهین ها رو بار دیگر از زبان پدر او شنیده بودم. باید به انها ثابت میکردم که سروش رو دوست دارم.
سروش با دیدن من لبخند زد و طبق عادت همیشگی اش خم شد و من گونه اش رو بوسیدم و او گردنم رو که عریان بود رو بوسید و باز هم من رو به قلقلک انداخت و لبخند زدم.
دستش رو رها کردم و او با شیطنت شروع به بو کشیدن کرد و با خوشمزگی گفت:
-به به کدبانوی من امشب چی گذاشته؟
لبخند زدم و گفتم:
-شکمو بیا برس تو بعد از غذا بپرس.
romangram.com | @romangram_com