#باغ_پاییز_پارت_238
-یعنی تو میگی که اونها از من ناراحت نمیشن؟
-چرا باید ناراحت بشن عزیزم. این حرفها چیه میزنی اخه. همه عالم و ادم میدونن که عمر دست خداست. خودش داده خودش هم یه روز میگره.
نگاه پر محبتش رو به صورتم دوخت و بعد زمزمه کرد :
-باور کنم؟
حس کردم به قدری روحیه و اعتماد به نفس تحلیل رفته که نیاز به ارامش روحی داره. از این رو بغلش کردم و در همون حال که پشتش رو نوازش میکردم گفتم:
-معلومه که باید بارو کنی . حالا خانمی عوض اینکه بشینی گریه کنی از اینجا که رفتی میری خونه احمدینا و به خانواده اش تسلیت میگی. دیگه هم نبینم زانو غم بغل گرفتی ها. اونا الان از تو انتظار دارن. میدونم خودت هم به خاطر برهم خوردن جشنتون ناراحتی اما برو خدا رو شکر کنه که اقوام نزدیک نبوده.
سرش رو از روی شونه ام بلند کرد و با لبخند گفت:
-تو همیشه قشنگترین حرفها رو به ادم میزنی و ادم رو از ارامش پر میکنی.
با شیطنت خندیدم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com