#باغ_پاییز_پارت_237
-نکنه اونا فکر کنن من بدقدمم؟
با چشمهایی که از شدت تعجب و حیرت گرد شده بود نگاهش کردم. این مذخرفات چی بود او میگفت؟ هیچ وقت تا این حد فکر نمیکردم که او خرافاتی باشد. به راستی که بیخود و بیجهت داشت خودش رو ازار میداد. واقعاً نمیدونستم که چه حرفی بزنم. قبول داشتم که واقعاض در این مرود بهار راست میگفت که ما ادمها در مورد چیزی خودمون رو رنج میدهیم که شاید طرف مقابل حتی به اون فکر هم نکنه.
اهی از سر افسوس کشیدم و گفتم:
-بنفشه توی این مدت تو خانواده احمد رو دیدی و شناختی و اونجوری که خودت برای من تعریف کردی من فکر نمیکنم اونها خانواده ای باشن که از این خرافات حتی سر در بیارن چه برسه به اینکه باور کنن. تو هم دیونه شدی ها. تو دختر دانشجو و تحصیل کرده این مملکت الکی نشستی این قصه ها رو بافتی واسه خودت که چی بشه؟ که یه اینه دق واسه خودت درست کرده باشی که به یادش حرص بخوری و گریه کنی؟
-اخه ...
-اخه بی اخه. ببینم تو که اصلاً خرافی نبودی این حرفها رو کی یادت داده؟
نگاهم کرد و گفت:
-مامان میگفت ...
بین حرفش پریدم و گفتم:
-این مامان تو هم لنگه مامان منه. من و تو عقلمون رو دادیم دست اینا که هر چی دلشون خواست بگن و ما رو برنجونن؟
romangram.com | @romangram_com