#بد_خون_پارت_138
در حال خوردن شام بودند. نگار بالاخره توانسته بود، غذای مورد علاقهاش را یعنی قورمه سبزی بخورد. در حال صحبت با مریم بود که کسی دستش را روی چشمش گذاشت. مریم با صدای بلند گفت:
ـ آقا این چه کاریه؟
نگار دستها را از چشمانش کنار زد و از جایش برخاست. اول از همه چشمهای سرخ مریم را دید. به پشتش چرخید، جاگر را دید. متعجب گفت:
ـ خدای من، جاگر اینجا چه کار میکنی؟!
زیر لب غرید:
ـ نباید اینجا میاومدی.
مریم با صدای بلند گفت:
ـ اینجا چه خبره نگار؟ مزاحمه؟
نگار ترسیده گفت:
ـ چی؟
ـ این آقا کیه؟
نگار هول کرده گفت:
ـ جاگر؟ منظورم مهدی بود، اون یکی از اقوام مامان جونه، آره اون یکی از اقوام مامان جونه.
مریم نگاه مشکوکی به آن دو انداخت و دستش را برای دست دادن به جاگر جلو آورد.
ـ ببخشید من شما رو نشناختم، من دوست نگار جون هستم.
جاگر نگاهی به دست جلو امده نگار انداخت، انگار تا حالا به کسی دست نداده بود. نگار محکم به پهلویش زد، جاگر دستش را در دست مریم جا داد؛ اما دستش را ول نکرد. نگار با دستش روی سرش کوبید و دستش را پشت کمر جاگر گذاشت و او را هل داد.
ـ مریم جون بابت شام ممنونم، بهت نگفتم که من به آقا مهدی پیام دادم بیاد دنبالم؟
مریم با متعجب به نگار نگاهی انداخت و خواست، چیزی بگوید که نگار حرفش را قطع کرد.
ـ الان یادم اومد، بهت نگفتم. ما دیگه رفع زحمت کنیم.
romangram.com | @romangram_com