#بد_خون_پارت_137
مانتوش را از تنش بیرون کرد، سنگینی نگاه کسی را روی خودش احساس کرد. برگشت و با چشمان سبز جاگر رو به رو شد. با دست خودش را پوشاند و جیغ زد.
ـ برو بیرون.
جاگر به او توجهی نکرد و به او نزدیکتر شد.
***
نگار وارد تولیدی مریم شد، مریم جیغ کشید و به او نزدیکتر شد.
ـ وای نگار، اومدی؟
به سمت نگار دوید، نگار حس میکرد زمین در حال لرزیدن است. مریم سفت او را در آغوش کشید.
ـ خیلی دلتنگت بودم. بابت مادر جون هم خیلی ناراحت شدم عزیزم، خیلی.
نگار آهی کشید.
ـ منم خیلی دلم واسهت تنگ شده بود، برای من هم خیلی سخته نبودنش.
مریم به سمت چای ساز رفت. نگار روی صندلی نشست.
ـ مریمی میگم.
مریم به طرفش برگشت.
ـ بگو عزیزم؟
نگار مشتی توت خشک برداشت.
ـ طراح نمیخوای؟
مریم با صدای بلند خندید.
***
romangram.com | @romangram_com