#بد_خون_پارت_129


ـ و این رو می‌دونی که جاگر تا حالا چند نفر رو با دست‌هاش کشته؟

و بعد دستش را روی گردن نگار گذاشت و فشار داد. کمر نگار عرق کرده بود.

ـ چه کارم داری؟

ناپلیون با صدای زشتش در گوش نگار گفت:

ـ تو خونت رو به من بده در عوضش تا آخر دنیا ملکه من، تو خواهی بود، جاگر نباید بفهمه.

ایزابلا وارد سالن شد، نگاه مشکوکی به اطرافش انداخت. نگار پشت سرش را نگاه کرد؛ ولی ناپلیون اینجا نبود.

ـ اتفاقی افتاده؟

ایزابلا شانه اش را بالا انداخت.

ـ نه، بوی ناخوشایند خون به مشامم رسید.

نگار برای اینکه بحث را عوض کند گفت:

ـ من گرسنمه، چیزی برای خوردن هست؟

***

نگار مقابل ایزابلا نشسته بود. لبش را می جوید و منتظر جاگر بود.

ـ غذات رو دوست نداری؟

نگار نگاهی به بشقابش انداخت، ماهی، دوست نداشت؛ اما اگر جاگر بود شاید می‌خورد.

ـ نه، دوست دارم، جاگر نمی‌آد؟

ایزابلا نگاه مشکوکی به نگار انداخت. با دستمال پارچه‌ای سفید لب‌های چربش را پاک کرد.

ـ نه اون نمی‌آد، رفته بار خون سلطنتی، زیاد به یک بدخون مرد دل نبند، اون‌ها مثل خون‌آشام‌ها نیستند. آخرین بار پیتر می‌خواست من رو گول بزنه و گردنم رو گاز بگیره و فرار کنه، این رو از حرف‌هاش فهمیدم.


romangram.com | @romangram_com