#بد_خون_پارت_128

ایزابلا نگاه تند و تیزی به نگار انداخت.

ـ نه، نه منظورم رو بد متوجه نشو، این فقط یک سواله

ـ خب، می‌تونی جلوش صلیب بذاری، یا آب مقدس بریزی روش... یا می‌تونی یک چوب نوک تیز رو وارد قلبش بکنی و بعد آتیشش بزنی، اگه آتیشش نزنی و چوب نوک تیز رو از قلبش بیرون بیاری دوباره زنده میشه.

چشمانش را ریز کرد و گفت:

ـ و احتمالا می‌کشدت.

نگار خندید.

ـ چرا فکر می‌کنی من می‌خوام این کار رو انجام بدم؟

ایزابلا شانه‌هایش را بالا انداخت.

ـ گفتم بدونی.

ـ جاگر کجاست؟

ـ من نمی‌دونم.

نگار وقتی که ایزابلا حواسش نبود، وارد اتاق جاگر شد و وسایلش را وارسی کرد. به نظر جاگر خیلی شلخته بود. صدای حرف زدن جاگر با ماری و صدای پاهایش به نگار خبر می‌داد که جاگر در حال آمدن به اتاقش است. سریع زیر تخت جاگر قایم شد. جاگر وارد اتاق شد

ـ می‌خوام حموم کنم، می‌خوام وان آب پر باشه.

ماری وارد حمام شد و جاگر لباس‌هایش را درآورد، همه‌ی حواس نگار پی جاگر بود، جاگر مثل صورتش بدن فوق‌العاده‌ای داشت. جاگر لحظه ای ایستاد و اطرافش را نگاه کرد. شلوارش را درآورد و روی زمین انداخت. نگار چشم‌هایش را بست. ماری از حمام خارج شد و جاگر وارد حمام شد. بعد از رفتن ماری نگار هم از اتاق خارج شد.

نگار توی سالن نشسته بود. دست کسی از پشت روی صورتش نشست و بعد ناپلیون در گوشش حرف زد.

ـ مید‌ونی تو خیلی جذابی؟

نگار ترسیده بود و فقط نفس‌های عمیق می‌کشید.

ـ بد‌خون‌ها بیشتر زن‌های انسان رو دوست دارند، این رو می‌دونستی؟

نگار نگاهی به حرکت دست ناپلیون بر روی صورتش کرد.

romangram.com | @romangram_com