#بد_خون_پارت_103
ـ چرا بدخونها از شما متنفرن؟
سوال نگار بی جواب ماند؛ چون خدمتکار آنها را برای شام صدا زده بود. میز بسیار بزرگی بود الکساندر راس میز نشسته بود و کوروس هم کنارش نشست بود. سارا دست نگار را گرفت و گفت:
ـ بهتره ما توی اتاق دیگه غذا بخوریم. مثل اینکه بوی خون تو گرسنهشون کرده.
بعد به عقب برگشت.
ـ مانی بیا، از این طرف.
وارد اتاقی شدند که بسیار آرام بود و به انسان آرامش میداد. یک میز چهار نفره وسط اتاق بود. مانی رفت و روی یکی از صندلی ها نشست. سارا با دستش به میز اشاره کرد.
ـ بیا بشینیم.
نگار روی صندلی رو به روی مانی نشست، مانی لبخند بامزهای زد، نگار هم با چیزی شبیه لبخند جوابش را داد. مانی بعد از اینکه خوراکش را خورد، روی پاهای سارا نشست، سارا هم موهایش را بوسید. نگار با تعجب نگاهش کرد که سارا گفت:
ـ اون تنها وارث اصیل خونهاست، قراره جانشین الکساندر باشه به خاطر توجه زیاد بهش یکم لوس شده.
نگار چیزی نگفت. سارا گفت:
ـ فردا بریم بیرون رو نشونت بدم، حتما جالبه واسهت.
نگار آرام زیر لب باشهای گفت. مانی از روی پاهای مادرش پایین رفت. نگار نگاهی به اطرافش کرد، برای روشنایی از شمع استفاده میکردند.
ـ چرا از شمع استفاده میکنید؟
ـ چون روشنایی زیاد و نور بدن خونآشامها رو میسوزونه.
ناگهان اتاق تاریک شد، سارا وحشت زده از جایش بلند شد و جیغ زد.
ـ مانی؟
صدای گریه مانی بلند شد و پشت سرش جیغ کر کننده یک زن، وحشتناک بود. سارا دست نگار را گرفت و داد زد:
ـ باید بریم.
romangram.com | @romangram_com