#با_بهار_پارت_98
به اون نگاه کردم و گفتم : نه تو جواب بده .
گفت : نکنه می ترسی ؟ بچه جون اون می خواد صدای قشنگ تو رو بشنوه منو که هر روز داره می بینه !
گفتم : تو بردار اگه صدای اون نبود زود قطع کن .
در حالی که غر می زد گوشی را برداشت و گفت : الو اره منم این خانم همچین زل زده به تلفن که انگار یه غول بی شاخ ودم یده .... باشه ولی ببین حواست باشه انگشتش رو بریده مواظب باش بلند حرف نزنی انگشتش خونریزی میکنه میندازن گردن تو . منم که حال و حوصله ی نعش کشی ندارم ... تو نه خیالت راحت باشه مادربزرگش رفت ددر تا فردا بر نمی گرده هر قدر دوست داری رورده درازی کن حالا گوشی دستت .
سپس دستگاه را به طرف من کشید گوشی را روی زمین گذاشت و در حالی که به طرف در می رفت گفت : راحت باش من دارم میرم غذا رو گرم کنم البته غذا گرمه میرم دنبال نخود سیاه هر قدر دوست داری بهش بد وبیراه بگو .
مریم از اتاق خارج شد و در را بست دست هایم می لرزید وقلبم با سر و صدای زیاد به قفسه ی سینه ام می کوبید گوشی مانند جانوری سیاه مقابلم روی زمین افتاده بودو گاهی صدای خرخری از آن شنیده میشد نمی دانستم چه کنم ثانیه هامی گذشت و من همچنان چشم به گوشی تلفن داشتم عاقبت آن را برداشتم به گوشم چسباندم و گفتم : الو ؟
صدای محمود در گوشی پیچید : سلام بهار .
romangram.com | @romangram_com