#با_بهار_پارت_96
گفت : چه می دونم ؟ یااینکه اون گوشی رو بکوب تو سر من تا خیالت راحت بشه خوبه ؟
لحظاتی او را نگاه کردم سپس گفتم :اگه گوشی رو بردارم و عمه صدیق یا زن عمو جلیل باشه چی ؟ خیال میکنی درباره ی من چه فکری می کنن ؟
ناگهان به من خیره شد و گفت : راست میگی ها ! انگار راست راستی مخت کار می کنه بهتره یه رمز بذاریم . صب کن حالا درستش می کنم به پشت پنجره رفت و نگاهی کرد و گفت : نخیرنیستش عیبی نداره من همین جا می شینم و کشیک میدم .
سپس با فتنی مرا در دست گرفت و شروع به بافتن کرد . گفتم : خوبه حالا که مامان عفت شب بر نمی گرده به زیور بگیم بیاد اینجا .
گفت :که چی بشه ؟ نکنه می خوابی برات فال بگیره ؟ شایدم بدت نمیادفضولی کنه و از اینجا برای آذر خبر ببره .
گفتم : اینجا که خبری نیست چه خبری ببره ؟
گفت : اشتباه می کنی همین که بیاد و از اینجا ببینه که اتاق محمود زیر نگین پادشاهی شماست . چهارتام میذاره روش و تحویل آذر میده . اون وقت چنان شری به پامی شه که بیا و ببین !
romangram.com | @romangram_com