#با_بهار_پارت_91

پاهایش رادراز کرد و گفت : ای بی چشم و رو مثلا من مهمونم پاشو از من پذیرایی کن .از همه ی اینا گذشته من خواهرشوهرتم باید بیشتر هوای منوداشته باشی والا برات سوسه میام محمود دمار از روزگارت در میاره ها !

گفتم : برای خودت ببر و بدوز فعلا که ایشون میخوان برن خارج درس بخونن بعدش هم هیشکی نمی تونه تضمین کنه که اون بر می گرده تازه جلوتر از من یه عده دیگه هم تو صف وایستادن .

پرسید مثلا کی ؟

گفتم : مثلاهمین آذر خانم .

با صدای بلند خندید و گفت : نگفتم ؟ نگفتم اون ذلیل شده کارها رو خراب کرده ؟ خدا الهی مرگش بده امیدوارم به زمین گرم بخوره .

شانه هایم رابالاانداختم و گفتم: بیخودی مردم رو نفرین نکن مکثی کردم و ادامه دادم دلم میخواست امشب زیور میومد اینجا ولی مثل اینکه نمی شه .

مریم زیر لب خواند:نمی شه نمی شه چه کنم این دلم راضی نمی شه . سپس صدایش راپایین آورد و گفت :خاطرت جمع اون طوری که تو خیال میکنی نیست .

گفتم در چه مورد حرف میزنی ؟

romangram.com | @romangram_com