#با_بهار_پارت_67

هر شب قبل از خواب نظري كوتاه به خانه و اتاق محمود مي انداختم و بعد به رختخواب مي رفتم. بعد از شب چهارشنبه سوري كه در منزل آن ها بودم ديگر او را نديده بودم ، تا شبي اواخر ارديبهشت ماه . هنوز امتحاناتم شروع نشده بود . براي خوابيدن آماده مي شدم . مادربزرگ دو ساعت قبل چراغش را خاموش كرده و به رختخواب رفته بود. هر شب در آخرين لحظه صدا مي كرد و مي

گفت : (( بهاره تو هم زودتر بگير بخواب. صبح خواب مي موني.))

آن شب بعد از اينكه چراغ اتاقم را خاموش كردم ، بي اختيار پشت پنجره ايستادم و به اتاقش چشم دوختم. پرده ي اتاق كنار و پنجره اش باز بود ولي خودش را نمي ديدم.

انگار دلم گواهي مي داد كه بمانم ، خواهد آمد. هنوز در اين افكار بودم كه پيدايش شد . دو دستش را به دو طرف قاب پنجره تكيه داد و به بيرون چشم دوخت. مطمئن نبودم ولي به احتمال زياد به اتاق من نگاه مي كرد. اما من را نمي ديد. زيرا اتاقم تاريك بود. تصميم گرفتم منتظر شوم تا بفهمم چقدر مي ماند.

دير وقت بود و به احتمال زياد بقيه ي اعضاي خانواده اش در خواب بودند. چقدر دلم مي خواست لامپ اتاقم را روشن كنم تا بداند من هم به شوق ديدن او پشت پنجره انتظار مي كشم. لحظاتي طولاني به همان حال ماند. برايم عجيب بود. به چه منظوري آنجا ايستاده بود؟ چند لحظه بعد لامپ اتاقش را خاموش كرد . خيال كردم خسته شده و رفته است تا بخوابد. ولي در كمال ناباوريي ديدمش كه لامپ ايوان را روشن كرد ، روي تاب نشست و آهسته تاب خورد.

منظورش چه بود؟آيا بي خواب شده بود؟ چند دقيقه اي صبر كردم . اگر مطمئن بودم كه محض خاطر من آنجاست حاضر بودم تا صبح به همان حالت و در تاريكي بمانم. وسوسه شده بودم كه بفهمم از ماندن در آنجا چه هدفي دارد.

مي خواستم امتحان كنم . آهسته از اتاق خارج شدم و در اتاق مادربزرگ را بستم تا نور بيدارش نكند. خوابش سنگين بود و صداي ## و پفش هميشه مرا از سنگيني خوابش مطمئن مي كرد. سپس نظري به ايوان آن ها انداختم . همچنان نشسته بود و آهسته تاب مي خورد. مهتابي داخل هال را روشن كردم نور آن به داخل اتاقم مي تابيد و به او مي فهماند كه كسي در خانه بيدار است. بي شك مي فهميد آن كس مادربزرگ نيست ، چون همه مي داسنتد او عادت دارد قبل از ساعت ده بخوابد ، مگر شب جايي مهمان بود و اگر مادربزرگ نبود غير از من كس ديگري نمي توانست باشد.

سپس به اتاقم رفتم و لامپ را روشن كردم . در حالي كه از گوشه ي چشم متوجه ايوان آن ها بودم ، چند بار از مقابل پرده اين طرف و آن طرف رفتم و بعد لامپ را خاموش كردم و باز در تاريكي به آنجا چشم دوختم. ولي حالا ديگر خانه شان در تاريكي فرو رفته بود. با اينكه عكس العملش همان بود كه من مي خواستم ، باز هم ته دلم قرص نبود و نمي توانستم مطمئن باشم كه فقط محض ديدن من آنجا نشسته باشد ، مي بايد راه مطمئن تر و بهتري پيدا مي كردم. همين افكار خواب را از چشمانم دور كرده بود.

romangram.com | @romangram_com