#با_بهار_پارت_66


علي

نامه ي علي را با سوزن ته گرد به ديوار نصب كردم تا هر زمان كه بخواهم جلوي رويم باز باشد و آن را مرور كنم.

با تمام شدن تعطيلات و باز شدن مدارس زندگي هم به جريان عادي افتاد.

بهار بود و فصل انقلاب طبيعت ولي گويي دل من هم با طبيعت گره خورده باشد هر لحظه جوششي در خودم احساس مي كردم. دنيا به چشمم رنگ ديگري داشت.

همان روز ها دست به كار بافتن جورابي براي علي شدم. يكي از پلوور هاي قديم خودم را كه ديگر برايم قابل استفاده نبود شكافتم و دستور بافت را از زهرا خانم گرفتم. مادربزرگ از ته كمد خود چند كلاف نخ بيرون آورد و گفت : (( اينا رو براش يه ژاكت بباف . اونجا به دردش مي خوره!))

براي بافتن يك لنگه جوراب ساق بلند كه پايش را گرم نگه دارد نزديك به بيست روز وقت صرف شد و لنگه ي ديگر آن فقط يك هفته طول كشيد.

ولي كار خوبي از آب در آمد. اين را زهرا خانم و بعد هم مادربزرگ تاييد كردند فهميدم. سپس دست به كار بافتن ژاكت شدم . البته هنوز حرفي از رفتن عمو جليل نبود ولي همين كه مادربزرگ با اين كار هاي من مخالفت نمي كرد نشان مي داد او قصد رفتن دارد.


romangram.com | @romangram_com