#با_بهار_پارت_116
از اتاق بیرون رفتم و پشت در اتاق مادربزرگ گوش ایستادم صدای خرخرش می آمد . به اتاقم برگشتم و منتظر شدم . با صدای اولین زنگ گوشی را براشتم . صدای محمود در گوشی پیچید ک بهار عزیزم بازم سلام مزاحم نیمه شب نمیخوای ؟
گفتم : سلام مریم خوابید ؟
گفت : مریم خوابید همه خوابیدن فقط منم که خواب به چشمم نمیاد . چه عجب بهار خانم ؟ که اجازه دادی صدای قشنگت رو بشنوم ؟
دستم را روی قلبم فشردم . این نخستین کلامی بود که در جهت ابرازعلاقه اش به من میگفت . هر چه سعی کردم حرفی به یادم نیامد که بگویم . پس ساکت ماندم و گوش داد م . گفت : چرا حرف نمی زنی بهار گوشی دستته ؟
گفتم : بله .
گفت : باید ببینمت . چه جوریش رو نمی دونم خودت یه کاری بکن یه بهانه ای بیار . دارم دیونه میشم بدجوری زده به سرم اینجا هام که دیگه نمیای . پس تکلیف من چیه ؟چی کار باید بکنم ؟ تاکی باید مثل دزها آخر شب بیام پشت
پنجره ی اتاقت ؟
romangram.com | @romangram_com