#با_بهار_پارت_115
می خواست برود که محمود دستش را گرفت و گفت : صبر کن کجا میری ؟
مریم گفت : چیه ؟هنوز هم از هم خجالت می کشین یا اینکه بدون موی دماغ نمی تونین حرفاتون رو به هم بزنین ؟ خیلی خوب شماها حرفاتون رو بزنین منم همین پادشاهان رو ردیف میکنم تا خواب از سرم نپره . سپس به درخت روبه رو تکیه داد و چشمانش رابست .
محمود پرسید : بالاخره مادربزرگت خوابید ؟
گفتم بله یه کم حالش خوب نبود .
گفت : میتونی پس فردا یه دو سه ساعت مرخصی بگیری بیای بیرون ؟
چشم هایم را گشاد کردم و با تعجب پرسیدم : بیرون ؟ برای چی ؟ گفت : می خوام ببینمت .
مریم در حالی که همچنان با چشمان بسته به درخت تکیه داده بود گفت : بابا دلش برات تنگ شده می خواد یکی دو ساعت بدون مزاحم تنهایی باهات حرف بزنه !
خنده ام گرفت .محمود رو به مریم کرد و گفت : میشه یه کم دورتر وایسی ؟ مریم بدون اینکه چشمانش را باز کند از درخت جدا شد تا برود ولی باز هم محمود دستش را گرفت و گفت صبر کن سپس رو به من کرد و گفت : زنگ میزنم همین الان .
romangram.com | @romangram_com