#با_بهار_پارت_104
محمود گفت : چرامیریم ولی درمانگاه بیمارستان . بچه های خودمون اونجان بیشتر دقت می کنن باید آمپول کزاز هم بزنیم . سپس نگاهی از آینه به من کرد و ادامه داد : باید مواظب باشن زیاد دردش نیاد . نمی بینی چقدر ساکت و مظلوم شده ؟ از ترسشه !
من همچنان ساکت از پنجره ی کنارم خیابان را نگاه می کردم . دقایقی بعد جلوی بیمارستانی بودیم که آن را نمی شناختم . نگهبان با دیدن محمود در را برایش باز کرد و با اتومبیل وارد محوطه ی بیمارستان شدیم . زمانی که قصد پیاده شدن داشتیم مریم گفت : با من که کاری ندارین من توی ماشین می مونم طاقت ندارم جیغ و دادش رو تحمل کنم خودت ببرش .
در قسمت اورژانس بیمارستان همه محمود را می شناختند و با نوعی کنجکاوری به من نگاه می کردند . پزشک جوانی که از دوستان محمود بود وپرستاری که نوار زخم بندی دستم را باز میکرد سر به سر محمود میگذاشتند و می خندیدند دندان هایم از ترس به هم میخورد و صدا می کرد در همان حال آهسته به محمود گفتم : بگین بی حس کنن .
محمود ضمن تکان دادن سرش گفت : خودشون این کارو می کنن .
دکتر با لبخند گفت : محمود درست میگه هر چی باشه شما مریض سفارشی هستین .
محمود طرف دیگرم ایستاد و پرسید : از علی چه خبر ؟ فهمیدم می خواهد حواس مرا پرت کند .
شانه هایم را بالا انداختم و گفتم : هیچی ؟
romangram.com | @romangram_com