#با_بهار_پارت_103

گفت : چی رو نمی دونی بهاره ؟ می دونی اگه عفونت کنه چه بلایی سرت میاد؟ ممکنه کزاز بگیری !

گفتم : خوب بگیرم .

گفت : تو هیچ میدونی کزاز چیه ؟ کزازیه بیماری کشنده س .

گفتم : آخه ...

گفت : دیگه اخه نداره من الان میام اونجا .

گوشی را قطع کرد به دستم نگاه کردم حتی نوار زخم بندی دومی هم که روی اولی بسته بودم خیس بود وبا هر حرکت دستم به نظر می رسید مقداری خون از جای بریدگی خارج می شود چند لحظه بعد ابتدا تقه ای به شیشه ی پنجره خورد و سپس صدای زنگ در بلند شد . مریم در اتاق را باز کرد و به من نگریست . گفتم : به نظرم محمود باشه در باز کن .

صدای گفت و گوی آنها از راهرو می شنیدم و لحظاتی بعد محمود جلوی در اتاق ایستاده بود بی اختیار سلام کردم . روبه روی من روی پنجه ی پاهایش نشست و دستم را با احتیاط و آرام جلو کشید نگاهی کرد و گفت : چطور متوجه نمی شی این خونریزی داره ؟ باید بخیه بشه . سپس نگاهش روی چشمهایم که از درد پر از اشک شده بود متوقف ماند و ادامه داد : اگه به خودت رحم نمی کنی حداقل به من رحم کن ! بلند شد و در حالی که از اتاق خارج می شد مریم را مخاطب قرار داد و گفت : من میرم ماشین رو بیارم شما هام بیایین بیرون .

لحظاتی بعد در اتومبیل نشسته بودیم و می رفتیم . مریم در صندلی جلو کنار محمود بود و من در صندلی عقب ساکت نشسته بودم در نزدیکی خانه مان درمانگاهی بود ولی به نظر نمی رسید مقصد ما آنجا باشد مریم پرسید : کجا میری محمود ؟ مگه نمیریم درمانگاه ؟

romangram.com | @romangram_com