#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_283
بعد از گذشت پانزده دقیقه پدر سوشا که چشم هاش قرمز شده بود و بعد از او مادرش با گریه از اتاق بیرون اومدند. پدرش به سمتم اومد.
-می خواد تو رو ببینه دخترم.
سرم رو تکون دادم و آروم به سمت اتاق سوشا رفتم. دستی روی شکمم کشیدم.
-می خواییم بریم بابا رو ببینیم عزیزم.
پام رو توی اتاق گذاشتم. سوشا روی تنها تخت سفید توی اتاق داراز کشیده بود و چشم هاش رو بسته بود. صداش باعث شد لبخندم پرنگ تر شه و البته اشک به چشمم راه پیدا کنه.
-حتی صدای پاتم می شناسم هانا...
آروم به سمت صندلی کنار تخت رفتم و روش نشستم. سوشا چشم هاش رو باز کرد و سرش رو به سمتم چرخوند. لبخند زد. من هم چیزی نگفتم و فقط نگاهش کردم. دل تنگ نگاهش بودم می دونستم هر چقدر نگاهش کنم از دیدنش سیر نمی شم. از اون چشم های آبی به رنگ آسمون، از صورت جذاب و لبخند های گرم و مهربونش. دستم رو دور دستش که روی تخت بود حلقه کردم. لبخندش پرنگ تر شد و آروم و با صدای گرفتهی گفت: حالت چطوره هانا؟
با بغضی که توی گلوم سنگینی می کرد آروم زمزمه کردم: الان خوبم، الان که تو رو می بینم که بهم خیره شدی و حرف می زنی عالیم.
خندید و گفت: پس وقتی من خواب بودم مواظب خودت نبودی؟
سرفه ای کرد و ادامه داد: همش چشم های زیبات بارونی بوده، همین طوری صدات بغض داشته! حتما چیزی هم از گلوت پایین نرفته؟
اخمی کرد و گفت: مگه نگفتم مواظب خودت باش و حواست به خودت باشه؟
romangram.com | @romangram_com