#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_276

بغض توی گلوم نشست.

- به من گفتی می ری شرکت ولی دارم این جا می بینمت.

روی دست های سردش رو بوسیدم.

-کاش انتقام نمی گرفتی سوشا، کاش بی خیال می شدی. ما داشتیم زندگیمون رو می کردیم نباید این طوری می شد.

بلند شدم و روی پیشونیش رو بوسیدم.

-عزیزم اجازه ندارم زیاد این جا بمونم، باید برم فقط بدون خیلی دوست دارم. منتظر می مونم تا وقتی که بیدار شی و من کلی دعوات کنم. بلند شو جانم که خوشکله بابا داره ناآرومی می کنه.

پرستار آروم به شیشه کوبید. سرم رو تکون دادم و گونه اش رو بوسیدم و با دلی گرفته و چشم هایی پر از اشک از اتاق بیرون اومدم. اشک هام سرازیر شدند. دست هام می لرزیدند و چشم هام تار می دید. از بخش آی سی یو بیرون اومدم و روی صندلی های توی راهرو نشستم. باز فشارم افتاده بود و ضعف کرده بودم.

کسی کنارم نشست. نگاهش کردم اشکان بود. اون هم نگاهم کرد و لبخند زد.

-مرسی که این قدر قوی هستی و داری این قدر خوب رفتار می کنی.

با بغض و صدای گرفته آی گفتم: توی دلم خونه آقا اشکان، همه ی زندگیم با حال خراب توی اون اتاق بی هوشه. دارم می میرم و فقط بخاطر بچه دارم این طور رفتار می کنم نمی خوام بلایی سر أین یکی بیاد که دیگه طاقتشو ندارم.

سرش رو آروم تکون داد.

-می دونم. خیلی بهش گفتم این کار رو نکن ولی کو گوش شنوا؟ هی می گفت باید انتقام بچه‌ ام رو بگیرم، گرفت ولی به چه قیمتی؟ خودش الان روی تخت بیمارستانه.

romangram.com | @romangram_com