#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_275
با حالی داغون پرستار ها رو کنار زدم و کنار شیشه ایستادم. چشمم به خط های صاف روی مانیتور کنار تخت سوشا افتاد. یک لحظه نفسم رفت.
-نه سوشا، نه خواهش می کنم.
سوگل شونه هام رو گرفت.
سرم رو به شیشه چسپوندم و با هق هق شروع کردم به دعا کردن.
-خدا جونم ازم نگیرش، خدا نبرش، می دونی که بدون اون می میرم، خدا...
با دیدن لبخند دکتر و پرستار ها و خط های روی مانیتور لبخند روی لب منم نشست.
-وای... خدا مرسی.
دکتر از اتاق بیرون اومد. چشمش که به من افتاد لبخند زد.
-شوهرتون خیلی قویه.
چشم هام رو بست. آره اون همیشه قوی بوده. بعد از نیم ساعت که جو آروم شد و پرستار ها کار هاشون رو انجام دادند، به من اجازه داده شد که با لباس مخصوص وارد آی سی یو بشم. با خوشحالی لباس ها رو پوشیدم و وارد اتاق شدم. کنار سوشا روی صندلی کنار تخت نشستم. نمی خواستم گریه کنم تا اثرات منفی روش بزارم.
-سلام عزیزم، فک نمی کنی دیگه زیادی خوابیدی؟ وقتشه بلند شی.
romangram.com | @romangram_com