#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_262
-دیگه اسم صوفیا برات زیاده نگار.
سرم رو نزدیک تر بردم.
-تو همون نگار روانی که یه گروه مافیا و خلافکار، یه کثافت و قاتل جلوش کم میاره.
دستم رو محکم تر روی گلوش فشار دادم.
-تو بیاد بمیری، همون طور که پدرت رو مسموم کردی و کشتی. همون طور که زن بابات رو دق دادی، همون طور که بچه ی من رو کشتی و مثل اون علیرضای بیچاره که داره اون پایین جون می ده.
ابرو هام رو بالا انداختم.
- و اون مهسای بی چاره می دونم اون رو هم کشتی که این جا نمی بینمش، کجاست؟
همون طور که تقلا می کرد تا دستم رو از روی گردنش باز کنه از لای دندون هاش گفت: ک...شت...مش، توی...زیر...زمین ... ک...شت...م...ش.
پوزخند زدم.
-واقعا برات افتخاره سادیسمی مریض...
صورتش قرمز شده بود و داشت به سختی نفس می کشید. دست هام از دور گردنش شل شد. با این که با تموم وجودم می خواستم نگار رو بکشم ولی فکر کردن به این که من هم یک قاتل می شدم این اجازه رو بهم نمی داد. موهاش رو دور دستم حلقه کردم و از روی تخت بلندش کردم. نفس نفس می زد. سرفه می کرد و توان حرکت نداشت. از روی تخت روی زمین پرتش کردم. از تخت پایین اومدم و با لگد محکم به پهلو ش کوبیدم. جیغ زد: کثافت...
موهاش رو گرفتم و از روی زمین بلندش کردم. محکم گردنش رو گرفتم و به صورتش نگاه کردم. با نفرت توی چشم هام زل زده بود. پوزخندی زدم و با تموم توانم سرش رو به کمد چوبی گوشهی اتاق کوبیدم. در کمد شکست. نگار جیغ می زد و من رو نفرین می کرد و فحشم می داد. اما من برام مهم نبود فقط می خواستم یه جوری دردی که توی دل من گذاشت رو تجربه کنه. بفهمه با من چیکار کرده.
romangram.com | @romangram_com