#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_245


-خداروشکر.

رو به روش نشستم.

-خب؟

جدی شد و با دقت به صورتم نگاه کرد.

-سوشا مطمئنی می خوای این کار رو بکنی؟

آروم سرم رو به معنی تایید تکون دادم.

-اره مطمئنم. باید انتقام بچم رو بگیرم، انتقام کابوس های هانا و ترس های خودم رو بگیرم.

پوفی کشید و گفت: منم هستم. این رو اون روز هم بهت گفتم؛ دلم یه کم بزن بزن می خواد.

نگاهم رو از زن و مردی که پشت میزی نشسته بودند و با شادی داشتند می خندیدند. گرفتم.

- واقعا نمی خوام اشکان؛ اصلا نمی خوام برای تو اتفاقی بیفته.

از زیر میز یه لگد به پام کوبید.


romangram.com | @romangram_com