#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_243
لبخند زد.
-عزیزم اشکال نداره.این قدر نگران من نباش خیلی لوس شدما. من حالم خوبه قول می دم که خوب مواظب خودم باشم و مطمئن باش خوشبختی این چهار ماه همه بدی ها و ناراحتی ها رو یادم برده.
-باشه عشقم.
چشم هام رو بستم. نگاه خیره هانا رو روی خودم حس می کردم ولی اصلا چشم هام رو باز نکردم تا وقتی دیگه چیزی نفهمیدم و به عالم خواب فرو رفتم.
آروم چشم هام رو باز کردم و با صورت زیبا و چشم های بسته هانا رو به رو شدم. کمی توی جام تکون خوردم. چشمم به ساعت افتاد ساعت شش عصر بود. از جام به آرومی بلند شدم. هوا ابری بود و به همین دلیل هوا تاریک تر از روز های قبل شده بود. به سمت گوشیم که توی شلوارم بود رفت. ده تماس از اشکان داشتم. پوفی کشیدم و به سمت کمدم رفتم. شلوار کتان مشکیم رو پوشیدم. تیشرت سفید بلندم رو تنم کردم و پالتوی چرم کوتاهم رو هم روش پوشیدم. موهام رو به سمت بالا حالت دادم و کلاه کپ سیاه م رو سرم کردم. گوشیم رو توی جیب پشتی شلوارم گذاشتم و به سمت هانا رفتم. روی تخت نشستم و به صورت غرق خوابش خیره شدم.
-هانا رفتن دست خودمه ولی برگشتن دست خدا.
بغضم رو قورت دادم.
-الان بهترین فرصت برای گرفتن انتقامه اگه نگار از ایران بره هیچ وقت نمی تونم پیداش کنم.
موهاش رو از روی صورتش کنار زدم.
-دیگه نمی خوام هر شب کابوس ها و از خواب پریدن هات رو ببینم. دیگه نمی خوام تو رو توی خونه زندونی کنم و هر لحظه نگران باشم که یکی باز سراغت بیاد. می خوام بدون ترس پیش هم باشیم. عادی زندگی کنیم و بچه ی نازنینمون رو توی آسایش بزرگ کنیم.
نفس عمیقی کشیدم.
romangram.com | @romangram_com