#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_242
همون طور که روی دستم رو نوازش می کرد گفت: حالا بچمون فقط چهارماهشه و زوده برای اسم ولی... اسم سانیار خوبه نه؟
لبخند زدم.
-البته که خوبه.
چیزی نگفت ولی من تونستم لبخند روی صورتش رو ببینم.
-هانا بهم قول بده که واسه کارها و اشتباها و بدرفتاری هایی که با تو کردم من رو ببخشی.
از نوازش کردن دستم ایستاد.
-سوشا این چه حرفیه؟ اصلا چرا داری أین جوری حرف می زنی من رو می ترسونی!
-چیزی نیست عزیزم، فقط امشب رو باید شرکت بمونم چون کارها روی هم ریخته و من باید کمی بهشون برسم.
آروم به سمتم چرخید و توی چشم هام زل زد.
-بخاطر همین که ناراحتی؟
چشم هام رو بستم. زل زدن توی چشم هاش و دروغ گفتن کار سختی بود.
-اره عزیزم، دوست ندارم تنها باشی. بخاطر همین به مامانت زنگ زدم تا امشب رو پیشت بیاد.
romangram.com | @romangram_com