#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_240

-من که همیشه همین کار رو می کنم.

لبخند زدم.

-آفرین عزیزم.

قاشق پر از غذام رو برداشتم و توی دهنم گذاشتم. باز به هانا نگاه کردم. آروم و با ظرافت غذا می خورد و لبخند روی لب هاش بود. نمی دونم چرا نمی تونستم نگاهم رو از روی هانا بردارم. حس می کردم شاید دیگه نمی بینمش یا شاید نمی تونم به این زودی ها ببینمش. نفس عمیقی کشیدم و مشغول غذا خوردن شدم.

-سوشا حالت خوبه؟

سرم رو بلند کرد.؛ نگاه هانا با دقت روی صورتم می چرخید. سرم رو تکون دادم.

-اره خوشکلم عالیم و أین که غذا خیلی خوشمزه ست مرسی.

کمی با شک نگاهم کرد و گفت: امیدوارم همین طور باشه.

بعد از غذا باهم وارد اتاقمون شدیم. هانا به سمتم برگشت.

-یعنی واقعا فکر می کنی که الان باید بخوابیم؟

دستم رو روی گونه اش گذاشتم.

-جانم فقط می خوام یکم استراحت کنم‌ و اگه تو پیشم باشی بهتر می تونم بخوابم و پیشت آرامش دارم.

romangram.com | @romangram_com