#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_235


-جانم؟

به سمتم برگشت؛ لبخند زد.

-دوست دارم.

با تعجب نگاهش کردم.

-سوشا... تو... بالاخره...

توی بهت بودم و اصلا باورم نمی شد که سوشا بالاخره این جمله رو به زبون آورد. با

چشم های اشکی نگاهش می کردم که دوباره به رو به رو خیره شد.

-اره گفتم و ای کاش که زودتر می گفتم. اشتباه کردم. هانا تو بهترین بودی و هستی و من سر یه سری فکر های عجیب و غریب آزارت دادم و واقعا متأسفم.

انگشت اشاره‌ ام رو روی گونه ی صاف و بدون ته ریشش کشیدم.

-سوشا گذشته ها گذشته؛ شاید ما هر دو اشتباه کردیم. نمی دونم ولی من از زندگی که با تو دارم واقعا راضیم. کنارت خوش حالم. بیا گذشته و بدی ها رو فراموش کنیم. آینده‌مون رو بهتر بسازیم کنار هم پر از خوش حالی و خوشبختی...

دستم رو روی شکمم گذاشتم.


romangram.com | @romangram_com