#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_228

آروم آروم غذاش رو خورد و روی تخت دراز کشید.

-یه کم بخواب عزیزم.

لبخند زد.

-باشه.

روی موهاش رو بوسیدم و از اتاق خارج شدم. کنار در تکیه‌ ام رو به دیوار دادم و آروم روی زمین سر خوردم.

آرنج دست هام رو روی زنوهام قرار دادم. کبودی دست هام توی ذوق می زد. چقدر شانس آورده بودم که جاییم نشکسته بود. صورتم رو توی دست هام گرفتم. با این دختر چیکار کرده بودم اون عاشقم بود و من... من آزارش داده بودم. بخاطر کارهای من و رفتار های من چه قدر عذاب کشیده بود و هنوز هم قوی و مهربون بود. بخاطر گندکاری های گذشته ام یکی از بچه هام رو از دست داده بودم. هانا رو دچار درد و رنج کرده بودم. از خودم متنفر شده بودم. بغضی که توی اتاق توی گلوم حبسش کرده بودم اشک شد و از چشم هام سرازیر شدند. صدای پاهایی که از کنارم می گذشتند بهم فهموند که کسایی توی راهرو هستند. دستم رو روی صورتم کشیدم و اشک هام رو پاک کردم.

-مرد که گریه نمی کنه.

پوفی کشیدم و از پله ها پایین رفتم. به سمت اشکان که کنار دکتری ایستاده بود رفتم.

-سلام.

دکتر و اشکان به سمتم برگشتند. دکتر دستش رو روی شونه ام گذاشت.

-سلام مرد، بیا توی اتاقم که کارت دارم.

وارد اتاق دکتر شدیم و اون پشت میز کارش نشست و من هم رو به روش روی مبل چرم سفید رنگ نشستم. دست هاش رو روی میز گذاشت و گفت: من کاری به این موضوع ندارم که چرا این طوری شدید. دوستتون گفت که خودتون این مشکل رو حل می کنید و اما... می خوام بگم که واقعا خانوم قوی و شجاعی دارید. خانوم شما دو قلو بار دار بودند و توی کیسه آب جدا، خب یکی از جنین که از نظر جسمی کوچیک تر و ضعیف تر بود متأسفانه سقط شد.

romangram.com | @romangram_com