#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_224
پا برهنه وسط حرفش پریدم: ببین اشکان بخوای از کلمه متأسفم استفاده کنی و یا چرت و پرت بگی؛ بیمارستان رو رو سر تموم عوامل و دکتر و پرسنل خراب می کنم، تفهمیم شدی؟
کمی با تعجب نگاهم کرد.
-وا بی اعصاب. نه من خواستم بگم هانا طبقه ی بالاست می دونی بخاطر مُردنِ یکی از جنین و جذب اون، یه کم ناخوش احواله خب! راستش اصلا حرفی نمی زنه و فقط جویای حال تو بوده...
دستم رو جلوش گرفتم: چی؟ یکی از جنین!
خندید.
-اره مرد تو نمی دونستی؟ دو قلو داشتید یکی از بچه ها که ضعیف تر و کوچیک تر بود متأسفانه سقط می شه ولی حال کوچولوی دیگه خداروشکر خوبه.
لبخند زدم. با این که برای یکی از کوچولو هام خیلی ناراحت بودم ولی همین که یکی دیگشون هنوز بود باعث می شد که خوشحال بشم و لبخند بزنم. با عجله از پله ها بالا رفتم و به سمت اتاق هانا رفتم. روی تخت سفید با یه سرم توی دستش، رنگی زرد، لب های ترک خوردە و چشم هایی بی رمق دراز کشیده بود و به بیرون از پنجره خیره شده بود. وارد اتاق شدم. صدای پام باعث شد به سمتم برگرده. لبخند زد.
-حالا مامانِ قوی و خوشکلمون چطوره؟
کنارش روی صندلی نشستم. دستش رو توی دستم گرفتم.
-خوبی هانا؟
آروم سرش رو به معنی آره تکون داد.
-قربونت برم.
romangram.com | @romangram_com