#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_223


-اون قدر... درگیر تو بودند...که حواسشون نبود... تل..فن رو از... من دور کنند... منم همون شماره اشکا...ن رو دوباره گرفتم... و...

دیگه چیزی نگفت. صداش کردم: هانا؟

جوابی ازش نشنیدم. دوباره اسمش رو صدا کردم: هانا؟

باز هم هیچ جوابی ازش نشنیدم. با تموم توانم از جام بلند شدم و کنار هانا زانو زدم. دستم رو روی دستش گذاشتم. نبضش خیلی آروم می زد.

-هانا؟

کمی به اطراف نگاه کردم. مثل دختر ها دلم می خواست همون جا بشینم و گریه کنم. دست هام رو زیر پاها و سر هانا گذاشتم و بلندش کردم. خودمم حال آن چنانی نداشتم چشم هام به زور باز بودند و گاهی سیاهی می رفتند ولی نباید هانا رو اون جا به امید این که کسی بیاد ول کنم. خون ریزی شدید داشت و من مطمئن بودم که دیگه بچه ای وجود نداره. از اون خونه‌ی بهم ریخته بیرون اومدم و به سمت پارکینگ رفتم. هانا رو روی صندلی های عقب خوابوندم و سوار ماشین شدم.

با سرعت از خونه بیرون و به سمت بیمارستان حرکت کردم. اون قدر بی حال شده بودم که گاهی می رفتم توی جهت مخالف ماشین ها و گاهی روم رو به سمت جدول کنار جاده می کردم. به معنای واقعی داغون بودم ولی اگه خودم هم می مردم نمی ذاشتم برای هانا اتفاقی بیفته. ماشین رو نگه داشتم و با عجله وارد محوطه بیمارستان شدم و داد زدم: یه برانکارد بیارید خانومم حالش خوب نیست.

چند تا از پرستار ها به سمتمون اومدند و من باز به سمت ماشین رفتم. در رو باز کردم و پرستار ها با عجله هانا رو روی برانکارد گذاشتند. با دو دنبالشون می رفتم که یک لحظه همه چیز جلوی چشم هام سیاه شد. چند بار پلک هام رو باز و بسته کردم ولی فایده ای نداشت. همه چی دور سرم می چرخید و در آخر فقط فهمیدم که زمین خوردم و دیگه هیچ چیز رو ندیدم و نفهمیدم.

آروم چشم هام رو باز کردم. کمی طول کشید تا بفهمم کجام و چی شده! اتاق سفید رنگ و بوی الکل و صداهای بلند و گاهی جیغ مانند باعث شد از جام بپرم. با سوزش توی دستم صورتم توی هم رفت. نگاه کردم، سُرم توی دستم بود و الان که همراهم کشیده شده بود داشت خونریزی می کرد. سُرم رو تندی از دستم بیرون آوردم و از تخت پایین پریدم به سمت در رفتم. سرم گیج می رفت ولی توجه نکردم. از اتاق خارج شدم. اشکان روی یکی از صندلی های توی سالن نشسته بود تا من رو دید گفت: وا تو چرا بلند شدی! سرم رو چرا بیرون آوردی؟ من رو صدا می کردی خب.

با بی حوصلگی گفتم: توروخدا مثل آدم های نگران و دکتر ها رفتار نکن بگو هانا کجاست؟

دستی توی موهاش کشید و آروم گفت: ببین سوشا...


romangram.com | @romangram_com