#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_175


آب دهنم رو قورت دادم و از جام بلند شدم و به سمت کمدم رفتم و از داخل کمد تیشرت صورتی ساده ام رو با جین آبی بیرون آوردم و پوشیدم. در اتاق رو باز کردم و آروم سرم بیرون بردم که سوشا من رو دید. با خنده گفت: بیا بیا الان مامانت این جاست کاریت ندارم

و بعد صدای قهقه بلند مامان و خودش بلند شد. با حرص از اتاق بیرون رفتم. آخه من به مامان گفتم به این پسره رو نده و اما حالا چی می بینم؟ ای خدا.

با حرص و اخم از کنارشون رد شدم و وارد دستشویی شدم تا دست و صورتم رو بشورم. تا در رو بستم یهو یکی تند تند و محکم در رو کوبید از ترس جیغ بلندی زدم. سوشا با خنده گفت: نترس منم.

یکی با پا به در کوبیدم.

-مرض زهر ترک شدم.

باز خندید و گفت: خب من می رم تو هم صبحونه بخور و آماده شو میام دنبالت می ریم برای آرایشگاه نوبت بگیریم.

به در نزدیک شدم.

-تو که صبحونه نخوردی!

-کلا عادت ندارم صبحونه بخورم ولی باز مامانت چند تا لقمه بهم داد که بخورم‌.

با حرص از در فاصله گرفتم و زیر لب آروم گفتم: آره مامانم برا شما لقمه گرفته ولی من رو مسخره می کنه.

سوشا دوباره با خنده گفت: حسود نباش.


romangram.com | @romangram_com