#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_173


موهای مشکی و لختش رو که توی پیشونیش ریخته بود کنار زدم.

-چرا توی فکری بابا چی گفت؟

لبخند زد و گفت: نه توی فکر نیستم و بابات گفت مواظب دخترم باش و اگه ناراحتش کنی می کشمت.

ابرو هام بالا پرید.

-جدی؟

سرش رو تکون داد.

-هانا خستم بخوابیم؟

-اره بریم بخوابیم.

کمی تکون خوردم که صدای سوشا باعث شد چشم هام رو باز کنم.

با حرص گفتم: چی کار به من داری خودت بلند شو برو بیرون دیگه.

کمی نگاهم کرد و بعد از روی تخت بلند شد


romangram.com | @romangram_com