#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_139


-یعنی روزی میاد که من اون قدر بدبخت بشم که دوباره سمت تو بیام؟

از کنار مبل رد شدم.

-از بوی ادکلنت حالم بهم خورد.

از جاش بلند شد. با کیف قرمزش کوبید توی سینه‌‌ ام و از کنارم رد شد و از خونه خارج شد. خودم رو روی مبل پرت کردم. اشکان به سمتم اومد.

-سوشا ببین یه چیزی رو بهت می گم. به نظر من همین هانا رو بچسپ انگیزه ی خوبیه برای این که بی خیال کار های بدت بشی. حواست بهش باشه اونم هوات رو داره. کم کم از بد بودن فاصله بگیر.

سرم رو تکون دادم و چیزی نگفتم. دستش رو روی شونه ام گذاشت.

-به حرف هام فکر کن، من باید برم شرکت.

باز سرم رو تکون دادم.

-باشه خوبه برو.

کتش رو از روی مبل دو نفره برداشت.

-من دارم می رم دیگه یه کم استراحت کن.


romangram.com | @romangram_com