#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_123


نوچی کرد.

-نه دروغ نگو. بگو چرا رفتی؟

نگاهش کردم میخواست بدونه اره؟ باشه باید بفهمه.

-چون تحمل اون جشن مسخره و بی در و پیکر رو نداشتم یه مهمونی که فقط گند و کثافت کاری توش بود.

با غم توی چشم هام خیره شد.

-پس چرا از اول اومدی تو که می دونستی؟

با داد و حرص گفتم: چون فکر می کردم عوض شدی. چون فکر می کردم آدم شدی، چون نتونستم نیام لعنتی، چون دوست دارم.

با تو قف یهویی ماشین به جلو پرت شدم و از ترس چشم هام رو بستم.صدای بوق بلند و صدای عصبی راننده ماشین هایی که از کنارمون می گذشتند نشون می داد که واقعا بد جایی ترمز کردیم. سوشا با چشم هایی گرد شده و آروم ماشین رو روشن کرد و دوباره حرکت کرد. چیزی نمی گفت، ساکت بود و فقط داشت با گنگی به جلو نگاه می کرد. آروم شونه اش رو تکون دادم.

-سوشا؟

گنگ نگاهم کرد.

-تو چی گفتی؟


romangram.com | @romangram_com