#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_89
ـ یک دقیقه وقت داری همین جا حرفت رو بزنی و دست از سرم برداری.
نگاهم به روی علی رضا که کمی دورتر ایستاده بود، ثابت ماند. او این جا چه کار می کرد؟ چرا آدم ها دست از سرم بر نمی داشتند؟
آهسته گفت:
ـ میشه بگی وقتی من بهت پیشنهاد دادم و تو داری در موردش فکر می کنی، این پسره چرا همیشه کنارت داره موس موس می کنه؟
ابروهایم بالا رفت. در مورد علی رضا حرف می زد؟! علی رضا موس موس می کرد؟ این موس موس چه بود که من نمی دانستم؟ با دقت به سر تا پای علی رضا خیره ماندم. ثابت و بی حرکت ایستاده بود. نفسم را با صدا بیرون دادم و سرم را کج کرده و به آراد خیره شدم. بوی خوبی می داد.
ـ جواب پیشنهادت منفیه. در مورد موس موس کردن علی رضا هم چیزی نمی دونم. وقتت تموم شد، حالا راحتم بذار.
ـ سارا؟
ـ سارا و مرگ.
به او پشت کردم و دوباره نگاهم روی گود داپلر ثابت ماند. آرزویم در آن لحظه لمس آن زیبایی شگفت انگیز بود. گم شدم، در زمان گم شدم، در آسمانم گم شدم. چیزی زیباتر و با شکوه تر از آسمان هم وجود داشت؟
وقتی رصدخانه را با همراهی مسعود سعیدی ترک کردم، ساعت چهار و بیست دقیقه ی بعد از نیمه شب بود. فقط ده دقیقه در خانه کار داشتم. باید لباس عوض می کردم، کوله ام را بر می داشتم و راهی کوه می شدم. برنامه ی امروز سبک بود.
وقتی میدان آزادی را دور می زدم، نگاهم برای چند ثانیه، روی ون سفید پارک شده مقابل ایران فیلم، ثابت ماند. اتومبیل را پشت ون پارک کردم. ساعت ده دقیقه به شش بود. آقای کریمی و خانم شریفی بیرون از ون ایستاده بودند و خیلی جدی مشغول بحث بودند. نام من در میان برگه هایی که میان دست خانم شریفی مقابل چهره اش تکان می خورد، جایی نداشت. در این پنج سالی که دورادور همراهیشان می کردم، برای همه شناخته شده بودم. کسی از ون پیاده شد. کیوان بود. با لبخند برایم دستی تکان داد که توجه خانم شریفی و آقای کریمی را جلب کرد. به بالا بردن دستم اکتفا کردم. کیوان چیزی گفت و نزدیک شد. امروز حوصله ی آدم ها را نداشتم، پس قبل از این که صندلی کنارم را اشغال کند، در را قفل کردم و شیشه را تا انتها پایین دادم. لحظه ای کوتاه اخمی روی پیشانی اش نشست، اما وقتی خم شد و از پنجره سرش را داخل ماشین آورد، لبخند می زد.
ـ صبح شما بخیر خانم.
ـ سلام.
با مکث کوتاهی گفت:
ـ بعید می دونم بخوای سوار ون بشی، ولی، می تونم تا اون جا باهات بیام.
به چشمانش خیره شدم و گفتم:
ـ سفارش حامده یا پیغامش از طرف کیانا که این طوری دوباره با اعصاب نداشته ی من شروع کردید به بازی کردن؟ توی این پنج سال هنوز من رو نشناختی؟ نمی دونی خوشم نمیاد تو جمع باشم؟ چرا اجازه نمیدی کارم رو انجام بدم؟
ـ این که دنبال گروه راه میفتی و از دور همراهیمون می کنی، من رو نگران می کنه. نمی دونم باید حواسم به خودم باشه یا به تو.
سرم را تکان دادم. این نگرانی فقط با صحبت با حامد ایجاد می شد، نه سفارش ها و پیغام هایش که از طرف کیانا بیان می شد.
romangram.com | @romangram_com