#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_88
ـ کیانا خانم ما فقط داشتیم صحبت می کردیم.
از سرعتی که علی رضا برای گفتن این حرف به خرج داده بود، متعجب شدم.
کیانا قدمی به جلو برداشت و گفت:
ـ در این مورد شکی ندارم، چون اگه غیر از این بود، تا الان کارتون به بیمارستان کشیده بود. من فقط نمی فهمم چی کار کردید که اجازه داده بیاید بالا!
از جا بلند شدم. باید برای رفتن آماده می شدم. به سمت اتاق خواب رفتم. از داخل کمد شال قرمز رنگی را بیرون کشیدم. مانتوی پاییزه ی مشکی ام هنوز روی چوب رختی کنار در آویزان بود.
کیانا گفت:
ـ آقای دکتر دست از سرش بردارید. سارا کسی نیست که بتونید باهاش به هر عنوانی ادامه بدید.
ادامه دادن؟ کیف لپ تاپم را برداشتم و از خانه خارج شدم. آن ها اجازه داشتند تا هر زمانی که دوست داشتند با هم بحث کنند. در مورد من یا هر کس دیگری. تا وقتی نمی خواستند چیزی را در زندگی من تغییر دهند، مشکلی وجود نداشت. کسی صدایم زد. بی توجه سوار آسانسور شدم و دکمه پارکینگ را فشار دادم.
هنوز هم نتوانسته بودم به زیباییشان عادت کنم. نفسم بند می آمد وقتی می دیدم و نمی توانستم لمسشان کنم. به گود کپرنیک (نه) روی ماه خیره ماندم. این گودال ها شگفت انگیز بودند و اعجاب آور!
ـ می تونیم با هم توی دفترم حرف بزنیم.
آراد مهرگان. آرام حرف می زد. بدون دیدنش هم می توانستم حدس بزنم در چند قدمی ام ایستاده است.
گفتم:
ـ مزاحمی.
ـ سارا من باید ...
پایم را به زمین کوبیدم و نگاهم روی گود داپلر (ده) ثابت ماند.
دندان هایم را به هم فشردم و گفتم:
ـ آراد مزاحمی. می بینی که مشغولم.
ـ تو که وجب به وجب اون ماه رو حفظی، چرا ولش نمی کنی؟
صاف ایستادم، به چشمانش خیره شدم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com