#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_385
قاطع و محکم گفت:
ـ نه.
نفسم را با صدا بیرون دادم. در حالی که به چشمانش خیره شدم گفتم:
ـ هفت سالم که شد، رفتم مدرسه. اون جا خیلی شلوغ و پر سر و صدا، اما جالب بود. در مورد تک تک چیزهایی که قرار بود بهمون درس بدن مشتاق بودم، فکر می کردم کلی هیجان و اتفاق های خوب رو قراره تجربه کنم، ولی در عوض داشتن به من کشیدن خط صاف رو یاد می دادن. خط های افقی و عمودی که نباید از خط کشی های دفتر مشقمون بیرون می زد.
به یقه ی پیراهن مردانه اش خیره شدم و ادامه دادم:
ـ من توی دفتر مشقم معادلات پیچیده ی ریاضی حل می کردم و توی هر صفحه نقشه ی بخشی از آسمون رو می کشیدم.
ـ سارا حرفت رو رک و پوست کنده بهم بزن.
سرم را کمی بالا گرفتم و به قهوه ای چشمانش خیره شدم.
ـ تو دقیقا داری به اون چیزی فکر می کنی که من قراره به زبون بیارمش، اما نمی فهمم چرا از من می پرسی.
گرمای نفس های تند و نامنظمش را احساس می کردم. دوباره با همان صدای عصبی نامم را صدا زد. می دانستم. گاهی خودم هم نیاز داشتم احتمال ها و تفکراتم را کس دیگری با صدای بلند بر زبان بیاورد تا واقعا باورشان کنم.
گفتم:
ـ من توی تمام عمرم فقط سه روز مدرسه رفتم. نه اول دبستان رو تموم کردم و نه راهنمایی رفتم و نه دبیرستانی بودن رو تجربه کردم. هیچ وقت دانشجو نبودم، ولی زیاد با پدرم دانشگاه رفتم.
نمی توانستم گرمای نفس هایش را احساس کنم. نفس نمی کشید. به چشمانم خیره نگاه می کرد و پلک نمی زد.
آهسته گفتم:
ـ من قبل از این که بتونم بنویسم، یاد گرفته بودم چطور باید معادلات ریاضی توی جزوه ها و تحقیق های دانشجوهای پدرم رو بخونم و قبل از اون می تونستم یک ساعت بدون وقفه اسم سیاره ها و ماه ها و حتی کوچک ترین ذراتی که توی منظومه ی شمسی بود رو از حفظ بگم و می تونستم تشخیص بدم هر نقاشی که می بینم، چه سبکی داره.
نفسم بند آمد. نقاشی ها. من از چیزی که به بوم و نقاشی و هنر ختم می شد، درست به اندازه ی آن کلمه ی ممنوعه برای من، کسی که مرا به دنیا آورده بود، بیزار بودم.
با مکث کوتاهی ادامه دادم:
ـ این ها رو خیلی ناخودآگاه انجام می دادم. درک درستی ازشون نداشتم، فقط از طریق نشانه ها و تکرار شدن اون ها رو به ذهنم سپرده بودم. مثل یه عادت بود، یه چیز خیلی عادی برای من که دیگران رو شگفت زده می کرد.
به نرمی پلک هایش را روی هم نشاند و نفسش را سنگین و سخت از درون سینه بیرون داد. سرش را خم کرد و پیشانی اش را به پیشانی ام چسباند.
romangram.com | @romangram_com