#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_378


گفت:

ـ سارا گوش کن، به نظرم بهتره در مورد رابطت با علی رضا، به صورت جدی تری فکر کنی.

با اخم گفتم:

ـ جدی؟ منظورت از جدی چیه؟

ـ علی رضا نمی تونه تمام مدت با این ...

قدمی به عقب برداشتم و با خشم گفتم:

ـ نه نمی خوام بشنوم. گفتم می تونی بری. می خوام لباس عوض کنم.

از جا بلند شد. علی رضا امکان نداشت به همین سادگی تنهایم بگذارد، وقتی این قدر حضورش خوب بود. نه. سریع به سمت دیگر تخت رفتم و بی توجه به حضورش، مشغول پوشیدن لباس شدم. وقتی چرخیدم، کیانا رفته بود.

موهایم را با دقت خشک کردم، کمی ریمل و رژ زدم، عطر زدم، نسکافه و کیک خوردم و با لپ تاپم روی کوسن های داخل سالن نشستم. تنها چیزی که می خواستم، آمدن علی رضا بود، همین.

اطلاعات مربوط به سفید چاله ها را در بانک اطلاعاتی لپ تاپم کامل کردم و به سراغ فولدر عکس های آسمانی ام رفتم. دنباله دار پناستارز (پنجاه و چهار)، منظومه ی شمسی، عکسی از نحوه ی تشکیل ستاره ها، عکس یک سیاه چاله، NGC4911 (پنجاه و پنج)، نخستین لحظه ی مرگ یک ستاره (پنجاه و شش).

سرم را بلند کردم و به ساعت دیواری داخل هال خیره شدم. ساعت ده دقیقه از نه گذشته بود. پس چرا نمی آمد؟

بار هم با ستاره هایم مشغول شدم. باید قبل از سفر، آخرین اطلاعتی که رابرت در مورد سیاه چاله ها برایم ارسال کرده بود را تحلیل و مقایسه می کردم و برایش ایمیل می کردم. قرار بود رابرت این گزارش را درست یک روز بعد از شروع سفرم، در حالی که من زمانم را در رصدخانه ی شیلی سپری می کردم، در طی کنفرانسی ارائه دهد.

هنوز دو صفحه از گزارش را کامل نکرده بودم، که کسی زنگ زد. سریع لپ تاپم را کنار گذاشتم و از جا بلند شدم. هنوز دو گام بیشتر به جلو بر نداشته بودم، که متوقف شدم. مگر نه این که علی رضا همیشه بی وقفه تا باز کردن در، زنگ می زد؟ چیزی که شنیدم تنها یک تک زنگ کوتاه بود، اما اطمینان داشتم کسی که پشت در است، نمی تواند جز علی رضا باشد. نیم نگاهی به ساعت انداختم. ده و شانزده دقیقه بود. قبل از باز کردن در، به چهره ی خودم درون آینه خیره شدم. بخش کوچکی از موهایم را روی شانه انداختم و سعی کردم بی توجه به رنگ پریدگی چهره ام، لبخند بزنم. در را کامل باز کردم و نفسم را با صدا بیرون دادم. علی رضا پشت در ایستاده بود. لبخند محوی که بر لب داشت، اصلا متناسب با چهره ی گرفته اش نبود.

از مقابل در کنار رفتم. قدمی به داخل گذاشت و کفش هایش را در آورد. لحظه ای نگاهم روی سفیدی خیره کننده ی جوراب هایش ثابت ماند.

گفت:

ـ باید زود برم، عجله دارم.

با اخم سرم را بالا گرفتم و به چشمانش خیره شدم. او هم اخم کرد.

گفتم:

ـ تو می تونی همین جا وایستی، اما من می خوام برای خودم یه چای سبز دم کنم و راحت روی مبل بشینم.

romangram.com | @romangram_com