#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_377


ـ عافیت باشه.

مستقیم به سمت موبایلم رفتم. نه پیغامی داده بود و نه تماس از دست رفته ای داشتم. لبخند زدم. می دانستم می آید. اگر نمی خواست بیاید، پیغام می داد. به سمت کمد لباس هایم رفتم. می خواستم زیبا به نظر برسم، تنها برای علی رضا. نفسم را با صدا بیرون دادم و از داخل کمد، شلوار جین سفید و بلوز دکمه دارِ قرمزِ آستین سه ربعی را بیرون آوردم و روی تخت انداختم.

کیانا گفت:

ـ می خوای چی کار کنی؟

نگرانی صدایش گیجم کرد.

ـ در مورد چی؟

ـ علی رضا.

نمی دانستم می خواهم چه کار کنم، ولی می دانستم که نمی خواهم ناراحت باشد و جواب تلفن هایم را ندهد و به دیدنم نیاید. شانه بالا انداختم.

کمی به سمتم چرخید و گفت:

ـ سارا من واقعا نگران رابطه ی شما هستم.

پس نگرانی صدایش را درست حس کرده بودم. با مکث کوتاهی تخت را دور زدم و دو گام دورتر روی لبه ی تخت نشستم. لحظه ای نگاهم به روی شکمش ثابت ماند و بعد به چشمانش خیره شدم. دلم می خواست بپرسم کی قرار است بچه اش به دنیا بیاید؟ دلم می خواست بچه ی کیانا هم به زیبایی و نرمی و کوچکی پارمیس باشد.

گفتم:

ـ نگران این که از طرف علی رضا صدمه ای ببینم؟

سرش را به علامت منفی تکان داد و گفت:

ـ نه، در واقع من نگران هر دوی شما هستم. اتفاق ها و حرف هایی که در موردت شایعه شده و سفرت ممکنه ... علی رضا مرد خوبیه، ولی موضوع اینه که نمی دونم تا کی می تونه کنار تو دووم بیاره.

به چهره ی ظریف و زیبایش خیره شدم. تحلیل کردن جمله ی کیانا چندان هم سخت نبود. نه، علی رضا.

نفسم را تکه تکه شده بیرون دادم و گفتم:

ـ می تونی بری.

محکم از جا بلند شدم.

romangram.com | @romangram_com