#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_362
گفتم:
ـ کیانا رو دیدی؟
ـ دیشب وقتی دیدم خونه نیستی و جواب تلفن هام رو نمیدی، رفتم پایین. اون در رو برام باز کرد.
ـ منظورم امروز صبح بود؟
ـ نه احتمالا می دونست این جام که نیومده بالا.
بی آن که سرم را بالا بگیرم نگاهش کردم. با دقت نگاهم می کرد.
پرسیدم:
ـ و دیشب با هم حرف زدید؟
ـ آره.
سرم را تکان دادم و نگاهم روی عقربه های ساعت مچی بزرگ و سیاهش ثابت ماند. هفت و بیست و نه دقیقه بود. نیم خیر شدم.
خیلی سریع گفت:
ـ حتی فکر رفتن رو هم نکن. اول باید با هم حرف بزنیم، بعد.
کامل نشستم. می دانستم که باید حرف بزنیم.
گفت:
ـ تو به من کلی توضیح بدهکاری. می شنوم، حالا تو بگو.
نفسم را با صدا بیرون دادم، به پشتی صندلی تکیه دادم و گفتم:
ـ اول در مورد سفرم؛ من هر سال سفر می کنم. با این که می دونم دلتنگت میشم، ولی این هیچ تفاوتی توی اصل موضوع ایجاد نمی کنه. تنها کاری که می تونم بکنم، اینه که بهت پیشنهاد بدم همراهیم کنی.
اخم کرد.
ادامه دادم:
romangram.com | @romangram_com