#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_361






ـ موبایلت از صبح بیشتر از ده دفعه زنگ زده، به نظرم وقتشه بیدار بشی.

موبایلم. اخم کردم.

ـ ساعت چنده؟

بعد از مکث کوتاهی گفت:

ـ هفت.

هنوز یک ساعت وقت داشتم.

گفت:

ـ صبحانه چی می خوری؟

چشمانم را باز کردم و گفتم:

ـ هیچی.

امروز نیازی به چند دقیقه زمان نداشتم تا ذهنم همراهی ام کند. از جا بلند شدم و به سمت حمام رفتم.

ـ سارا باید با هم حرف بزنیم.

ـ من باید دوش بگیرم و فکر کنم.

باید با علی رضا حرف می زدم و بعد به دفتر می رفتم. ترجیح می دادم اطلاعات مربوط به مصاحبه ی شب قبل صالحی و تاثیرش را، در دفتر از زبان کیانا یا حامد بشنوم. مسئله ی آن مصاحبه و مصاحبه کننده ی دیگر هم در میان بود.

دوش کوتاهی گرفتم و سریع لباس پوشیدم. موهای شانه نشده و خیسم را بالای سرم جمع کردم. مانتو، شال و کیفم را برداشتم و مستقیم به سمت آشپزخانه رفتم. علی رضا پشت میز نشسته بود و چای می نوشید. وقتی متوجه حضورم شد، با لبخند سرش را بلند کرد، اما لبخندش خیلی زود به اخمی میان ابروانش تبدیل شد.

ـ باز چرا موهات رو خشک نکردی؟

شانه بالا انداختم و برای خودم چای ریختم. مقابلش نشستم و با چنگال تکه کیکی را به دهان گذاشتم.

romangram.com | @romangram_com