#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_341
کیوان گفت:
ـ چرا سر پا وایستادید؟ سارا خانم مانتوتون رو بدید من آویزونش کنم.
در حال در آوردن مانتویم، سلام مختصری به محمدرضا و سودی جون دادم. محمدرضا مرا دخترم صدا می زد و من از شنیدن کلمه ی "دخترم" از زبان مردی که نامش محمدرضا بود، حس خوبی پیدا می کردم. سنگینی نگاه سودی جون که هر حرکت و رفتارم را با دقت تحت نظر داشت، دیگر برایم آشنا و عادی شده بود.
علی رضا روی کاناپه نشست و من سریع کنارش قرار گرفتم. به آرامی دوباره دستم را بالا بردم و اول نرم انگشت اشاره ام را روی دستش کشیدم. لطافت پوستش شگفت انگیز بود. لمس کردن گونه اش باعث شد بلرزم. نفسگیر بود.
گفتم:
ـ چرا چشماش رو باز نمی کنه؟
ـ خوابه.
ـ پس چرا گرفتی بغلت؟ بذارش این جا.
خودم را عقب کشیدم و فضای بزرگی را میان خودم و علی رضا ایجاد کردم. همزمان صدای خنده ی علی رضا و محمدرضا را شنیدم. علی رضا به آرامی پارمیس را روی مبل گذاشت و من سریع دستانم را در نزدیکی اش قرار دادم.
ـ سارا برای چی نگرانی؟
ـ اگه بیفته چی؟
درسا جلو آمد و گفت:
ـ نگران نباش سارا جان.
ـ تو مواظبشی، درسته؟
ـ البته اون خیلی هم که ...
به چهره ی کوچک و گردش خیره شدم و گفتم:
ـ تو که تنهاش نمی ذاری؟ اون خیلی کوچیکه، ناراحت میشه اگه تنها بمونه.
درسا گفت:
ـ نه من همیشه کنارش می مونم و مواظبش هستم.
romangram.com | @romangram_com