#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_340
سرم را تکان و سلام دادم. به علی رضا و لبخندش خیره شدم. چند گام دورتر از کیوان و درسا ایستاده بود. به دسته گل میان دستم خیره شدم و سپس به علی رضا. با همان لبخند سرش را به علامت مثبت تکان داد. قدمی به جلو برداشتم و دسته گل را به سمت درسا گرفتم.
گفتم:
ـ این برای شماست.
لبخند درسا عمیق تر شد و دسته گل را گرفت و گفت:
ـ علی رضا بهت گفته من عاشق گلم؟
سرم را به علامت منفی تکان دادم و آن کیسه ی کوچک پاکتی که حاوی لباس برای پارمیس بود را به سمتش گرفتم. این بار کیوان دستش را برای گرفتن کیسه دراز کرد.
ـ این برای پارمیسه، یه لباس صورتیه.
کیوان و درسا همزمان تشکر کردند.
چرخیدم و رو به پارسا گفتم:
ـ پارسا این هدیه ی توئه.
سریع سرش را بالا گرفت و با لبخند نگاهم کرد. از برق چشمان و لبخندش، می توانستم بفهمم چقدر از هدیه گرفتن خوشش آمده است. با گرفتن هدیه، خیلی زود به سمت راهرویی که در سمت دیگر خانه بود رفت و چند ثانیه بعد صدای بسته شدن دری را شنیدم. نگاهم به روی علی رضا ثابت ماند. به سمت کاناپه رفت و آن حجم کوچک و سفید را خیلی با احتیاط در میان دستانش گرفت و بلند کرد. نفسم بند آمد وقتی دیدم علی رضا به سمتم می آید. بی اختیار قدمی به عقب برداشتم.
علی رضا لبخند زد و گفت:
ـ سارا می خوام تو رو با عضو جدید خانوادمون آشنا کنم.
جلو آمد. واقعا مطمئن نبودم بخواهم او را ببینم. علی رضا در یک قدمی ام متوقف شد و آن حجم کوچک و سفید را کمی پایین آورد. دیدمش، یک آدم کوچک پیچیده شده در میان پتوی نازک و سفید، با لباس هایی سفید. صورتی سفید، چشمان بسته و دهانی کوچک. خیلی کوچک بود. نمی توانستم درست نفس بکشم. خیلی کوچک بود. تنها گردی صورت و انگشتان بیرون زده ی دست راستش از زیر پتو، پیدا بود. با دیدن انگشتانش، بی اختیار قدمی به عقب برداشتم و بعد دوباره قبل از این که علی رضا عقب برود، به سمتش رفتم. صورتش کاملا گرد بود. کوچکی اعضای صورتش باور کردنی نبود. گونه های برجسته و گلگون، لبانی نازک و صورتی رنگ، چند تار موی طلایی رنگ که از زیر کلاه سفید و کوچکش بیرون زده بود، چشمانی بسته، با مژه های بلند و سیاه رنگ. به انگشتانش خیره شدم. پنج انگشت کوچک و مشت شده. او هیچ شباهتی، هر چند کوچک، با ستاره های تازه متولد شده ی من نداشت. او در نهایت ظرافت و شکنندگی قرار داشت و ستاره های من پر قدرت بودند، پر از نور و رنگ، پر از انرژی محبوس شده در وجودشان. دستم را بالا آوردم و شوکه شدم! دستم را خیلی سریع پس کشیدم. در مقایسه با او، دستان من خیلی خیلی بزرگ بود.
علی رضا گفت:
ـ خیلی خوشگل نیست؟
سرم را بلند کردم و اول به علی رضا و بعد به کیوان و درسا خیره شدم. آن ها چند گام دورتر ایستاده بودند. این موجود کوچک، قرار بود شبیه مادرش، شبیه پدرش باشد، اما او اصلا شبیه آن ها نبود. او تنها کمی شبیه به همان عکسی بود که علی رضا در موبایلش نشانم داده بود. نگاهم برای چند ثانیه روی محمدرضا و سودی جون که پشت سر کیوان و درسا ایستاده بودند، ثابت ماند. تا همان لحظه اصلا متوجه حضورشان نشده بودم.
ـ دوست داری بغلت بگیریش؟
ـ نه، نه ممکنه بیفته، اون خیلی کوچیکه.
romangram.com | @romangram_com